X
تبلیغات
رایتل

سنگ پشت  چاپ

تاریخ : شنبه 3 تیر‌ماه سال 1391 در ساعت 00:59

منظور در این شعر دردهائیست که در زندگی تحمل میکنیم و کم کم به شکل سنگ یا لاکی شده وبرپشت ماسنگینی میکند تا به جایی که توان ما را می بلعد وپاهای مارا از سرعت انداخته و مارا  کند و کم تحرک میسازد .  پس تا بدینجا زندگانی شد سنگ ! ... ودرهنگام مرگ ناگزیر باز هم سنگ بر پشت ما میسایند !

درپس هر ناملایم دردکی

خال سفتی پشت من روئیده شد

سالها بگذشت و دردکها  شدند دردی شگرف

کم کم از ضرب تشرهای زمخت

وای اینجا را ببین ! پوست من هم شد کلفت

شانه هایم خم شد از کوهی سترگ

سنگ سفتی سخت و سوهانی به پشت

همچو ببری زندگانی روی من

با تمام قدرتش بندد درنگ

نفرت زردی درآن چنگال سرخ

میکشد بر ماه رخسارم به چنگ

من بخیزم با هراس ممتدی

در کلوخ لاک خود

زیر آن بیغوله ی تاریک و تنگ

تا کشم اندوه عمری زندگی

       زنده ... اما زیر سنگ

...

بعدها آن حضرت ذبح  از قضا

میزند شمشیر خود بر  نای من

می جود اکسیژن جان مرا

با ولع  او در تقلاهای من

...

لحظه های ساکنی  دررکود خواب من آمد پدید

جسم بی جان شرر  بکر خاکش را درید

با همین " نم " جمله ی کوتاه و زرد

مرگ من آمد پدید

من در آن موت ملیح

در سکوتی میروم در زیر خاک

...

من که خاموشم

آن صفوف زنده باز

سنگ بر پشتم نهند

باز من در زیر سنگ!

زندگانی سنگ  مردگانی سنگ!

گفت با من  ناخوداگاهم به سوز

سنگپشتی خانه بردوشم هنوز

تا قیامت سنگ می پوشم ... چه سود!