X
تبلیغات
رایتل

نگاهها  چاپ

تاریخ : جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 23:31

                        به اعتقادمن نگاه مغناطیس عجیبی دارد....گاه چنان آرام وزیباست که هرچه ورق میزنی آرامشست و آسایش....وگاه همین نگاه چنان بی تاب وسراسیمه است  که به خوناشامی میماند....واینجوریاست که من ازدو منظر نگاه را دیده ام.........حالا 

 

نگاهت ناز نرگسهای کوهی 

نگاهت رقص پیچکهای خودرو 

حضور مریم وزنبق 

نگاهت عصمت وعشقست 

 

نگاهت آسمانی   

ابرکی آبستن ازخمیازه ی آرام و اطلسها 

صدای وزوز برگای سرخی 

که دامن داده بر زردای پائیز 

نگاهت نفخه ای باعطر نارنج است و شب بو 

 

نگاهت چله در چهره 

نگاهت چلچراغ چشمک وچاره 

طواف تازه ی باران  

 

نگاهت ماه بی تاب  نگاهت مثل مهتاب 

 

نگاهت بسترو بوسه  

نگاهت لذت لیزی که یک لب بر لب همتای خود دارد 

 

نگاه تو بلوغ صورتکهای لبو گشته  بوقت اولین چشمک  بهنگام سلامی آتشین باشد 

 

نگاهت عیدو آسایش  نگاه تو کریسمس 

نگاه تو همین باشد 

همین باشد همین و بس 

 

نگاهت هار و نااهلی 

نگاهت  آق و بی لبخند 

نگاهت  وحشی و دشمن 

نگاهت  نق اعصاب و روان است 

 

نگاهت  پیره بوفی ماتم افروز 

نگاهت  اشترانی کینه آموز 

نگاهت  غربتی خاکش به دامن 

 

نگاه  کج کج شمشیر و باتوم 

غریو  تسمه و شلاق در خون 

نگاهت خلوت سلول و اعدام 

نگاه تو  هراس آخرین شام 

 

نگاه تو خرابات علی کور 

نگاهت  خشم چنگیز است و تیمور 

 

به نم نم ریزه ی باران کوهی  

درنگ سنگ و ریزش 

لرزش و طغیان  نگاهت 

 

مسیح من اگر جسمش 

دمی دارد که جان باشد 

نگاه تو صلیب کاهنان باشد 

 

لطفا نگاه نکن ... 


با تشکر از شما دوست عزیز که نطفه ی این شعر را در رحم تخیلم منعقد کردی . مرسی