شعر شریفی

تقدیم به عشاق شعر

شعر شریفی

تقدیم به عشاق شعر

جفای عشق من

پس از آندم که رفتی از بر من 

 

قنات ذوق من خشکید دختر 

 

وشب درامتداد مغربی تار 

 

نشسته باپلاس تیره گونش 

 

به رویای سپید وناز دفتر 

 

 

وشدآواره ی هر کوی وبرزن 

 

 قلم را واژگون قهری به دامن 

 

کجا امروز من را میفروشی 

 

کجا حالای من را میدهی  پر 

 

 

توبودی آشنای من  چراپس 

 

به دوراز من تو درآن ناکجائی 

 

تو فهم طبع من بودی ولی حیف 

 

 شدی مفهوم زن در بی وفائی 

  

پس از آندم که رفتی از کنارم 

  

به ترفندی جدا شد راه ما  هم 

 

و ما چون ناخدا گم کرده راهی 

 

کشیدیم پشت هر بیگانه ای صف 

 

تو رفتی در پی ویرانه عشقت 

 

و من هم رفتم از کف

ترانه ی پائیز

ازمذاب ریگزارو طعنه ی تفتان او 

 

حیرتی آمد خلاء رابرجبین 

 

لخته لخته درافق شد آفتاب

 

طی شداز تبخیرتابستان زمین 

                 

                 *** 

ماه ازتشویش شهریور گذشت 

 

ابرشدآبستن از تاثیر مهر 

 

باد بابوی مسیح آمد به شهر 

 

بوی پائیزو سرودو شورو شعر 

 

               *** 

ذره ذره  زیر غربال فصول 

 

جنبش زردی به چشم آیدمرا  

 

رنگ مات ازجنگل شعرم پرید 

 

شدخزان برخیزران صورت نما 

 

             *** 

 

خش خش نابی که میرقصدبه باغ 

 

مثل پژواک پرستو زیباست 

 

مثل آونگ خداگونه ی شعر 

 

مثل فریاد غزل گو  رویاست 

 

            *** 

 

رقص خشک شاخه ها 

 

رنگ  نیل  آسمان 

 

انتحار برگ  و باد 

 

تحفه ی رنگین کمان....

 

                                 پائیزتان مسرور

خزان در کرمان

من مجنون تقدیم به لیلی ام 

 

این روزها کرمان از همیشه دیدنی ترست . کافیست یک لحظه بر قیافه ی منجمد آرم دانشگاه آزاد خیره شوم ، خیلی چیزها یادم می آید ... یادش به خیر  

جه آنروزهایی داشتیم . ما جراٌت جنون جوانی و جلفیمان را همینجا دفینه کرده ایم . دویدیم افتادیم نشستیم و برخاستیم . گاه غبطه اش میخوریم و گاه میگوئیم وای چه تاریخ تهیدستی !  

بگذریم ... این روزها کرمان لذت بخش تر و پائیزی تر از خیلی جاهاست . به به چه برگ ریز معصومی . کم کم غروبها سردتر ، لباسها گرم تر ، پرسه ها طولانی تر و کلاغها عزیزتر میشوند . بیدها با تمام عوری ، به سایه ها ی لخت شان معنا میبخشند ...  

یادش به خیر ...  

انگار همین دیروز بود . پیره مردها با دوچرخه های عهد بوق و کت و شلوار خط خطی و یک رنگ و کفش های له شده و کلاه زمستانی که بوی لیف می داد از کنار همین برگ ریزها پدال می زدند .  

هرچند گاهی هبوط سهمگین پای عابران ، پهلوها و استخوانهای خشکیده یک برگ را به سنگ فرش خیابان می چسباند ... و این دلخراش است .  

حتما این عزیزان عابر نمیفهمند که با لوله کردن این برگ خشکها ، خش خش ها خفیف تر شده و باد نیز ولگردتر خواهد شد ! 

چرا خیلیها عین خیالشان نیست . واقعاً که ...  

             چه عالم بی عاطفه و  چه روزگار بی رگی